تبليغاتX
دل نوشته و شعر

دل نوشته و شعر

شعر و دل نوشته های خیلی جدید

حسین جان

دونه دونه اشکام میریزه....... دونه دونه اشکام میریزه

خدا کنه زینب نبیه....... خدا کنه زینب نبینه......

تو غریب و تنها بمونی ..............

مگه خواهرت مرده باشه.........

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیرت سید ساسان صادقی  | 

حرف دل غمگينم بود

 

زندگی را نمی خواهم .....

بدونه او ماندن را .....

اگر شمیم عطر او لحظه لحظه اش را .....

بودن را نمی خواهم

و ماندن را اگر وجود ..... تواش ..... معنا نبخشد

هرچه هست و نیست مگر نه برای توست

و مگر نه برای خدمت به تو....

ومگر نه این است که هستی طیفل وجود توست

و ما هر که باشیم کوچکترین خدمتگذار تو......

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیرت سید ساسان صادقی  | 

حرف دلم بود

عجیب است این شیفتگی

این اشتیاق...

این دل دل ....

که تو را ای خوب من ندیده این چنین پریشانم...

و دفتر معرفت را ورقی نخوانده....

واگر .....

من چه می شناسم عشق را .....

که خدایش در پرده پوشیده

و درست عیب بر سینه نامحرم زد....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیرت سید ساسان صادقی  | 

حرف دلم بود

آیا....

 

آیا من از آن بادبادکان دست طفلان کمترم....؟

که صعود و کمان آن به وزش باد مخالف است.....!

چیزهایی در دلمان هست که به زبان نمی آید

.....برایش واژه ای نساخته ایم

خودمان هم درست معنی اش را نمی فهمیم....

چیزهایی از جنس دوست داشتن..... کسی

خوبی کسی را ......خواست

غربت و تنهایی دلشکستگی های بدونه اشک....

چشم انتظار کسی که حرف دل را بدونه گفتن می فهمد... و ندای دل را می شنود.....

چیزهای که نه از جنس حرف و کلامند و نه از جنس ......

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیرت سید ساسان صادقی  | 

حرف دلم بود

                                   علت آفرینش در اوج هستی....

 

ای موعد هستی....

آیا می شود پیام دلخستگی ها و آشفتگی هایم را نسیم عشق و دوستی من

به دست عنایت تو برسد؟

آیا می شود...

من با همه حقارت و ناچیزی ام به آستان قدس تو پر کشم و در آسمان معرفت تو پرواز کنم؟

آیا می شود زبان عشق من به لطف نگاه مهربان تو گشوده می شود و ناخوانده های صحیفه های جانم را در پیشگاه تو عرضه کنم؟

من حقیر و ناچیزم اما تو بزرگ و باعظمتی....

این ذره ناچیز را در آسمان آبی بیکاران خود ذره ای بار ده....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیرت سید ساسان صادقی  | 

شعر از يكي دوستان وبلاگ

سلام
می رسد آن زمان که می فهمی
واژه ها از کتاب می ریزند
می رسد آن زمان که پاکی را
روی دستان ِ آب می ریزند !

با یک رباعی و یک چهار پاره به روزم و منتظر نظرات ارزشمندتان .

قربان شما
پدرام
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیرت سید ساسان صادقی  | 

بي مقدمه

عجیب است حکایت من...تو

داستان غریبی که همیشه هست

حکایت من و تو

من خسته ...

دست و پا بسته با دل شکسته...

که با رویی سیاه....

در کنج ظلمت سر به زیرافکنده ام

و درمان دردهای کهنه خویش را چشم می دارم

و تو....

نور مطلق راز هستی....

رمز خدا پرستی

                          

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیرت سید ساسان صادقی  | 

شعر عشقی

 

حیف که دگر راه به جایی نبرد

         آن غم هجران تو که از روز عزل با من بود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سمیرا نوروز پناه  | 

التماس دعا

سلام به همه دوستان

بازم از همه شما میخوام که واسه سید ساسان دعا کنید...

خیلی ممنونم از محبت همه شما دوستان....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سمیرا نوروز پناه  | 

شعر زیبا

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

----------------------------------------------

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سمیرا نوروز پناه  |